بهاء الدوله رازى ( بهاء الدين بن مير قوام الدين )
573
خلاصة التجارب ( طبع قديم )
قريب به بيست عدد يك بار بخورد بدعوى و هيچ عملى و اثرى ظاهر نشده اين بغايت عجبست پيازموش آن را عنصل و اسقيل گويند و موش چون از ان بخورد بميرد و يكى صنفى از ان غير مستعمل باشد و بغايت ( تيز طعم بود چون آن را همچنان بخورند سوزش حلق و درد شكم و سينه و اسهال خون پديد آيد و جمله عنصل بطبع ) گرم بود در سوم درجه و تر بود در دوم درجه و شريك مزاج اعضا بود چون بيشترك پياز ماكول طلاى كردى لسع هوام را نافع آيد و گويند خوردن طبيخ آن و با آنچه كوفته ضماد كردن لسع عقرب و رتيلاء مفيد آيد بغايت انجره بعضى آن را كزنه گويند بر روى برگها و شاخهاى وى خارها بغايت باريك و سفيد و غالب باشد و بهر جاى تن كه رسد در سوزش آيد و ورم كند بطبع همچو عنصل بود از بسيار خوردن وى همان اعراض پديد آيد ليكن با اين سرفه غلبه كند و در هر مجارى بيشتر باشد و اللّه اعلم اما سموم حقيقه معدنى خاك بيش خاصيت آن قريب بخاصيت مس بود نيم درم از وى كشنده باشد بتعفن روح و از خوردن آن همچو اعراض و سم الفار پديد آيد سم الفار به فارسى مرگ موش گويند و آن خاكى سپيد سنگ مانند بود و معروفست و به عربى شك و تراب هالك هم گويند و بعضى گويند كه آن بخار معده مضر بود و از خوردن آن سوزش درون و گرانى اعضا و حذر پديد آيد و چشمها سرخ و تن گرم و رنگ افروخته گردد و باشد كه بقى و خون و اسهال كشته گردد و همه تن بياماسد و درد و ورم از وى در يك روز بكشد بتعفن روح و بدن و هر موش كه از ان اندكى بخورد بميرد و بوى آن موش را هر موش كه بشنود بگريزد و الا بميرد مجربست سيماب مصعد و شنگرف مصعد هر دو را يك حال بود از خوردن اينها اعراض سم الفار پديد آيد ليكن اينجا پيچش ناف و روده و عسر بول بيشتر باشد و نيم درم ازينها كشنده بود به تقطيع مر اخلاط را و گويند نفوذ تام مفسد در اجرام عضو بواسطه ثقل و حدت تصعيدى و گويند بتعفين روح و مضرت غير گشته و بسته كمتر بود و بخار مصعدى كه در گداز نقره گيرند هم قريب بدين افعال كند و بعضى آن را هر سم الفار گويند حجر احمر گويند سنگى است همچو بسد وزن دانگى از وى كشنده بود بتعفين و اعراض باصناف بيش نزديك باشد و زعم من آن يك نوع زرنيخ است به قوت تر زرنيخ مصعد از خوردن اين اعراض سيماب مصعد پديد آيد و همان مقدار ازين همان مضرت كند و آنچه غير مصعد بود بدان قوت نباشد ديگبرديگ اين مركبى است